درباره وبلاگ

بيوگرافي خودم: پســرشبهـــاي
سـرد و برفي بهمــن ماهم...!
اما قلبم یخی نیست...!
از گرما هم بیزار نیستم...!
اسمم: *اسفندیار*
شهرتم: پــــــــردل
محل سکونتم: یاســــــوج
شهرستان دنــــا - چنـــاربرم
رنگ مورد علاقه ام: *آبـــــــــــی*
____________________
دعوتت مي کنم
به تنهايي خاموشم..!
مهمانم باش به کمي ترانه،
حرف دل و لحظه اي سکوت!...
جهاني تازه آغاز مي شود و من
در ابتداي همان راه نرفته پشت
به همه وعده هاي باراني و
رو به تمام روزهاي آفتابي
منتظرت مي مانم...
____________________
____________________
نگــــــاه ساکت باران
به روی صـــــورتــــــم
دزدانــــه می لغزد..!
ولی افسوس نمی دانی
که من دریایی از دردم..!
به ظاهر گرچه می خندم،
ولی اندر سکوتی تلخ
« مــــــــی گـــــــریم »
___________________
**آخرین ایستگاه عاشقی**
دستي نيست تا
نگاه خسته ام را نوازشي دهد...!
اينجا ،باران نمي بارد...!
فانوسهاي شبم خاموش و مُرده اند...!
دست هاي مهرباني ،فقيرتر از منند...!
نامردمان عشق نديده،
خنجر کشيده اند بر تن
برهنه و بي هويتم...!
دلم مي خواهد آنقدر بنويسم ،
تا نفسهايم تمام شود...!
آنقدر دفترهاي سپید را سياه کنم ،
تا سرم فرياد کشند...!
مي خواهم امشب ،
شاعر نو نويس کوچه ها شوم...!
بوي غربت ***دنـــــــا***
امانم را بُريده است...!
مي خواستم واژه اي پيدا کنم تا،
دلتنگي کهنه و بي خاصيتم را
عرضه کند ،ولی
واژه ها باز هم غريبي مي کنند...!
مي خواستم ،
کاغذي بيابم تا منت نگذارد ،
تنش را بدستانم بسپارد ،
تا نوازشش دهم...!
اما ، اعتمادي نيست...!
اين لحظه ها ي شوم ،
باز هم مرا عذاب مي دهند...!
دستي نيست تا
دستهاي خسته ام را
گرم کند...!
نگاهي نيست ،
تا مرا اميد دهد...!
نفسي نمانده تا به آن تکيه دهم...!
اینجا آخرين ايستگاه عاشقيست...!
بسوزد زندگی با خاطراتش...!
____________________
____________________
نویسنده وبلاگ:*اسفنـــدیار پردل
____________________
____________________
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
By: html-codes
![]()



تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است...
دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین دردها و رنج های عالم را
در رگهایم جاری کرد..! دردهایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد...
دوری از تو حسرتی عمیق به قلب و دلم آویخت، تا هرگز راه بازگشت را نیابم..!
دلتنگی برای تو که فرصت اندکی برای خواستنت، برای داشتنت داشتم...
دلتنگی ازحصاری که دورت کشیدندو مرا وادار کردند،از توکه تمام زندگیم هستی کنده شوم...
به خدا حق من نیست به آتش گناهی که عشق در آن سهمی داشت، مرا بسوزانند..!
رنجی آنچنان زندگی مرا پر کرده است، آنچنان دستهای مرا از پشت بسته است،
که دیگر توان نفس کشیدن ندارم..! دوست داشتن تو چنان تاوان سنگینی داشت،
که باید برای همه عمرم آن را بپردازم..! و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم...
همه عمر داغ تو بر دلم نشسته است و مرا می سوزاند..!
تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم..!
آنقدر دلتنگ دوريت هستم ، آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم، آنقدر دل آزرده عشق تو هستم،
که همه هستیم را خوره تنهایی و بی کسی می جود..!
به تو نگاه می کنم ؛ به تو که همچون بهشت بر من می پیچی و پروازم می دهی...
به تو که لبهایت از اندوه من می لرزید... به تو که چشمانت در عمق سیاهی می خندید و
دنیایم را ستاره باران می کرد..!
به تو که با تمام وجود باورت کردم و دوستت داشتم...
به تو که دلم می خواهد در آغوشت چشمانم را بر هم بگذارم و هرگز، هرگز، هرگز به روی
دنیا بازشان نکنم..! به تو که تکه ای از قلبم را با خود بردی..!
به تو که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريت را از من رقم زده است..!
سراسر زندگیم را اندوهی پر کرده است که روزها و ماهها و سالها آن را با خود می کشم..!
و می دانم که شاید گذشت زمان داغ مرا بهبود بخشد..؛ ولی هرگز فراموش نخواهم کرد که
نگاهت چگونه عمق وجودم را لرزاند..!
لبهایت لرزش لبهایم را نوشید و دستانت ترس تنم را چید و نفسهایت برگهای رنگین خزان را
به باران عاشقـانه بهـــــــــــــــــــــــــــار سپـــــــــــــرد..!





اسفنــــــدیار 

نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 16:24 موضوع | لینک ثابت














روزها گذشت وگنجشك با خدا حرفی نزد...
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند..؛
و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت:
یک روز مي آيد..؛ من تنها گوشي هستم،
كه غصه هايش را مي شنود...
وتنها قلبي هستم كه دردهايش را در خود نگه مي دارد...
و سر انجام یک روز گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست...
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند...
گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
به من بگو آنچه را که در دلت سنگینی می کند..؛
گنجشك گفت:
لانه كوچكي داشتم، که
آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام...
تو همان را هم از من گرفتي...
اين طوفان بي موقع چه بود ؟
چه مي خواستي از لانه کوچک من مگر كجاي دنيا را گرفته بود ؟
و بغض سنگینی راه گلویش را بست...
سكوتي در عرش طنين انداز شد...
فرشتگان همه سر به زير انداختند...
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود و تو
خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.
آنگاه تو از كمين مار پر گشودي و رفتی...
گنجشك مات و مبهوت در خدايي خدا مانده بود...
خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم
از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خواستي...
اشك در چشمان گنجشك حلقه بست..!
ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت و سر به زیر بالهایش فرو برد...
هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد...










نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 10:7 موضوع | لینک ثابت

رفیق من 

سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام..؛
کسی نمی فهمه چه حالی دارم...
چــــــــه دنیــــــــــــای رو به زوالی دارم...
مجنونم و دل زده از لیلیا..؛خیلی دلم گرفته ازخیلیا..؛
نمانده از جوونیــــــــام نشونی..؛ پیر شدم پیر تو ای جوونی..؛

تاریکــــــــه سرنوشتم...فانوس مـــــــــن شکسته...
عمـــریه بغض سنگیــــن راه گلومــــو بسته...
از شب به شب رسیـــدم... از کوچه های بن بست..؛
ای آدمـای خوشبخت جایی برای من هست..؟





اسفندیار


نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 1:55 موضوع | لینک ثابت









من خاطرات
گذشته را دوباره زنده
خواهــم کرد... بی آنکه
بخواهــم در غم من شریک
باشی... دوستت خواهم داشت،
بی آنکه بخواهم، دوستم داشته باشی!
مجنون وفادار تو خواهم بود؛ بی آنکه بخواهم،
لیلـــــی وار برایــــــــم اشــــــــــک بریــــــــــــزی!
آری من روزهای سختی را پشت سر گذاشتم...اما
فراموش نکن که چشمان من هر کجا باشم در انتظار تواند...
و آنقدر اشک چشــــمانم را بدرقه راهت کنم که تنها به تو بفهمانم چقدر
دوستت دارم...قلب من عاشق قلبیست، که اصلا قلب نیست..؛ دلـــــم
میخواهد،آنقـــدر فریاد کشم تا صـدای فریادم قلب خــــدا را به لرزه
در بیاورد...و دیوانه وار بگویم تو خدای خوب من چگونه
مـرا آفریده ای که از پس غمهایم بر نمـی آیی؟
یک روز همانند پرنده ای مهاجراز
دیــار غربت به ســرزمین تو
روی آوردم؛ سرزمینی که
فکر می کردم،
عطر دارد... بهار دارد، امید دارد...! امشب تمام ستارگان آسمان گریه می کنند...
امشب تمام مرغـــان آسمان اشک مــی ریزند... و امشب قلب و دلی
می شکنند؛ و نــــدای شکستنشان تا به آسمانها می رســــد؛ اما
نمــــــــی دانم چرا ندایشـــــــــان به تــــــو نمـــــی رسد...







اسفندیار




نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 15:2 موضوع | لینک ثابت











تو ای وارسته ترین انسانی که بیاد ماندنی لحظات شیرین زندگیم را رقم زدی...!
چند وقتیست که خود را گم کرده ام...!
رؤیاها و آرزوهایم همه در برگهای خزان زده باغ زندگیم گم شده اند...!
اما من باز در هاله ای از ابهام با تصویری کمرنگ از امید به انتظارت
می نشینم و می گویم: وصال ما نزدیک است...


اسفندیار
نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 12:10 موضوع | لینک ثابت






سهم من از تو دوریه؛ تو لحظه های بی کسیم...
قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم...
همیشه زنده می مونن با یاد تو ترانه هام...
منو ببخش اگه بازم اشکام چکید رو گونه هام...
دیگه تموم شد فرصتم خاطره هام پیشت باشه...
تموم خاطرات خوش خدا نگهدارت باشه...



اسفندیار...
نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 13:57 موضوع | لینک ثابت
اسیر های و هوی این همه نا مهربانی هاست...؟ چه باید کرد وقتی گل اسیر خود پرستی های انسانهاست...؟
چه باید کرد" وقتی دل
غم دلهای
عاشق را نمی بیند...؟
و اشکی را به روی گونه ای
هرگز نمی چیند...
چه باید کرد وقتی ماه
در اندوه شقایقها
نمی گنجد...؟
چه باید کرد وقتی من برایت
می نویسم از عشق...؟
چه باید کرد وقتی
تو برایم می نویسی از جدایی ها...؟
نمی دانم چه باید کرد...
چرا باید ز شادی ها رهایی یافت...؟
چرا باید محبت را
گدایی کرد...؟
چرا باید شقایقها
بگریند...؟
چرا باید
اقاقیها نخندند...؟
چرا پروانه جانش را کنار
شمع می بازد...؟
چرا یک
عاشق تنها
به یاد یار می سازد...؟
چه باید کرد...؟
من هرگز نمی دانم...









اسفندیار
نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت 19:49 موضوع | لینک ثابت
دو دلم: اول خط نام خدا بنويسم يا كه رندي كنم و اسم تو را بنويسم! همه "يك" گفتم و دينم همه "يكتايي" بود با كدامين قلم امروز دو تا بنويسم؟ اي كه با حرف تو هر مسالهاي حل شدنيست، به خدا خود تو بگو، نام كه را بنويسم؟ *** صاحب قبله و قبله، دو عزيزند، ولي خوشتر آن است من از قبلهنما بنويسم! آسمان، مثل تو احساس مرا درك نكرد: باز غمنامه، به بيگانه چرا بنويسم؟ تا به كي زير چنين سقف سياه و سنگين قصهي درد، به اميد دوا بنويسم؟ *** بارها، قصد خطر كردم و گفتي: ننويس! پس من اين بغض فروخورده كجا بنويسم؟ *** شعر من، با تو پر از شادي و شيرينکامیست باز، حتی، اگر از سوگ و عزا بنويسم با تو از حركت دستم بركت ميبارد فرق هم نيست؛ چه نفرين چه دعا بنویسم... عشق، آن روز كه اين لوح و قلم دستم داد گفت:هر شب غزل چشم تو را بنويسم !





نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 3:36 موضوع | لینک ثابت

یه ترانه٬دو ترانه٬دوهزار و صد ترانه
همشون ارزونی تو ٬واژه های نوبرانه
یه ستاره ٬دو ستاره ٬داره از ابرا می باره
باشه پیشکشت تمامش ٬ای تو بودن دوباره
یه تلاطم ٬دو تلاطم ٬می شه قلبم پر خواهش
ولی با این دل شیدا ٬نداری تو سر سازش
یه تبسم ٬دو تبسم ٬دیگه دیوونه میشم من
خندهات نبض حیاته٬بی توویرونه میشم من
یه نگاه و دو نگاه و این دیگه ختم جنونه
بس که نازنینی ای گل میشه عاشقت دیوونه
یه اشاره ٬دو اشاره ٬دیگه با بعدی می میرم
ولی واسه قتل قلبم از چشات دیه می گیرم
غرور
من خود شاهد مرگ آرزوهایم بودم...
من خود آنها را در اعماق خالی دلم دفن کردم... برای آنها سوگواری نمودم..،
اما هیچگاه مرگ آنها را باور نکردم... من خود شاهد ذره ذره آب شدن رویاهایم
در حصار یأس و ناامیدی بودم... من حسرت را با تمامی وجودم حس کردم..،
من با غم دوستی دیرینه ای دارم... با تحقیر بزرگ شدم..، در تنهایی گریه کردم..،
و با مرگ آرزوهایم تنهای تنها شدم.من همه چیز خود را در حماقت عشق تباه
کردم، اما هنوز غرورم را قربانی نکرده ام... من غرورم را برای لحظه های
بی کسی خود نگاه داشته ام...
اسفندیار
نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 14:53 موضوع | لینک ثابت
چشمان تو وقتی که پر از خلسه خوابند...،
انگار دو سر چشمه شیرین شرابند...
انگار که آن پلک زدنهای مکرر...،
همچون پر پروانه لب برکه آبند.
از روز ازل لایق چشمان تو این بود...،
که اینگونه در آینه خورشید بتابند...
ننوشته ترین شعر منی، ای غزل محض...
ابیات دل انگیز تو بی حد و حسابند...
ای کاش بدانی که در این دغدغه آباد،
در باور من ثانیه ها قرن عذابند..












اسفندیار

نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 0:35 موضوع | لینک ثابت


دلتنگی هاتو بردار به روی قلبم بزار...
اگه منو نمیخوای حرف دلم رو گوش کن...
فقط برای یکبار بعدش خدانگهدار...
وقتی که شب سیاهه...وقتی بدون ماهه...
تنها میمونه دستام با این دل شکسته...
هر موقع تنها شدی منو به یادت بیار...
این حرف آخر من... دوست دارم عزیزم...



اسفندیار
نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ساعت 0:19 موضوع | لینک ثابت



آن روز را خوب به خاطر دارم...آن روز که خسته از هیاهوی هیچ دنیا
به گوشه خلوت تنهایی ام پناه برده بودم...آن روز که سرنوشت باتمام
بی رحمی اش افسردگی مرا سخت در آغوش گرفته بود... همراه خیال
مسافر گذشته های دور شدم... نمی دانم در میان خاطرات گذشته به دنبال
چه بودم... شاید کودکی ام را می جستم...آن زمان که قلبی داشتم همچون رود.
آن زمان که حقیقت با لبهایم آشنا بود و اجازه ورود کینه را به قلبم نمی دادم...آن زمان
که عشق و غم عشق برایم مفهومی نداشت... و معنای عشق و دوست داشتن در
زیر باران را نمی فهمیدم... آن زمان که همگان در گلستان ذهنم گل بودند و زیبا...
آن زمان که من و یاس و کبوترانم روزهای بی کسی مان را با هم قسمت می کردیم... 


ای کاش سرنوشت یکبار دیگر مرا می آفرید و یا لحظاتی آزاد رهایم
می ساخت، تا در سیمای پر ستاره خوشبختی به پرواز در آیم و
برای همیشه خود را بدون غم یابم...
ای کاش زندگی آهنگی جاویدان داشت تا جوانی ام را با گلها
قسمت می کردم و دوری و خزان هیچگاه افسرده ام نمی ساخت...


اسفندیار
نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 23:59 موضوع | لینک ثابت








کاش میشد گل چشمان تو را می چیدم و می آویختمش بر دیوار...
و به خود می گفتم تو نوازشگر احساس غم آلوده من می مانی...
ولی افسوس که تو آن نیستی که من از پاکی اندیشه خود پروردم،
و بزرگش کردم... هیچ دل بر تو نمی باید بست... مهربان با دل سنگ تو نمی باید بود...
سنگدل نیستم اما دلم می خواهد،که تو را باز با خشم به خاک اندازم...
و چو رگبار خزان قلب گلگون تو را خسته و پر پر سازم...
کاش میشد گل چشمان تو را می چیدم و می آویختمش بر دیوار...
تادو چشم تو در این تنهایی شاهد پاکی و آشفتگی من باشد...














اسفندیار
نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در یکشنبه بیستم خرداد 1386 ساعت 1:30 موضوع | لینک ثابت

راستی می دونید


شقایق به خنده گفت: نه بیمارم،
نه تب دارم اگر سرخم چنین آتش حدیث دیگری دارم...
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی!
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود...
وصحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده تنم در آتش می سوخت... ، ز راه آمد یکی خسته... به پایش خار بنشسته... و عشق از چهره اش پیدا...
ز آنچه زیر لب می گفت ، شنیدم سخت شیدا بود ...
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود...
اما طبیبان گفته بودن اگر یک شاخه گل آرد از آن نوعی که من بودم ،
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند ، شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد ،
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یکدم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به روی من...
بدون لحظه ای تردید شتابان شد بسوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد...
و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم...
و او هر لحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد...
پس از چندی هوا چون کوره آتش زمین می سوخت...
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت...
به لب هایی که تاول داشت گفت : اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست...
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست...
و از این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما !!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست او بودم...
و حالا من تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد...
دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد..
آنگاه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت...
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت زهم بشکافت اما!
آه صدای قلب او گویی جهان را زیرورو می کرد...
و آسمان را پشت ورو می کرد...
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد...
نمی دانم چه می گویم ،
به جای آب خونش را به من داد...
و بر لب فریاد بمان ای گل که تک تاج سرم هستی...
دوای دلبرم هستی...
بمان ای گل
و من ماندم نشان عشق و شیدایی...
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد...
گل همیشه عاشق شد...
اسفندیار
نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ساعت 0:14 موضوع | لینک ثابت