
کجا رفت اون همه دوستت دارم ها...؟
می گفت: من بدون تو نمیتونم زندگی کنم...
می گفت: اگه از تو جدام کنن می میرم...
می گفت: نکنه یه روز تنهام بزاری و بری؟؟؟
می گفت: هر طور شده تو رو بدست میارم...
می گفت: تو عشق منی، عمر منی و تموم زندگی منی...
مگه میشه این حرفا تو خاطره ام زنده بمونه و نسوزم؟؟؟
خدایا تو که شاهد بودی اون چی بهم می گفت...
خودت شاهد تموم یکرنگی و خلوص و پاکی عشقم بودی...
خودت می دیدی و نظاره گر بودی که چقدر صادقانه دوستش داشتم...
راستی خدا جونم ازش بپرس و بهش بگو: چرا تنهام گذاشت...
بهش بگو: من خودم شاهد بودم که اون چقدر صادقانه دوستت داشت...
پس چرا با احساساتش بازی کردی و با رفتنت آتیشش زدی؟؟؟
خداجونم حتما بهش بگو و جوابمو بده...منتظرم


اسفندیار
نوشته شده توسط اسفندیار پردل در دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 5:41 موضوع | لینک ثابت

حمد و 
سپاس سزاوار
خــداونـــدی است،
که زبان را گویا کرد و
به انسان،قدرت تکلم آموخت،
تا بگوید، آنچه را در سینه دارد...
درود فراوان بر یگانه خالقی
که دل را سرای عشق
ومحبت قرار داد؛
تا اولین
تپش را با عشقـــی پاک شــروع کنــد و آخریـن دم را با عشقـــی آتشین به ســر آرد...
و لحظه ای آن گوهر گرانبها را از خود دور نکند و بداند که دل بدون عشق دل نیست...
سعادتمند کسی است،که دلی دارد و عشقی و شوری و احساسی که زمانی 
هرچند اندک از های هوی جهان مادی خاج و به عالم درون خود سفر کند...
و سیری عاشقانه در عالــم بیکران دل خــود داشته باشد...چه مصیبت بار
بود زندگــــی، اگــــــر نداشت حدیث عشقــی پاک و لطیف... هـــر جا سخنــی
زیباست، زیباییش را از عشـق گرفته و هرجا ســوز و گـداز و کلامی جانسوز است،
فرمانش از عشق صادر و جاری شده... بدرستی که زندگی را عشـق می سازد و بس

اسفنـــــــدیار
نوشته شده توسط اسفندیار پردل در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت 21:40 موضوع | لینک ثابت

سلامم را می نویسم...
تا زحمت گشودن لبهایت را برای پاسخش نبینم...
نکند لبهای نازنینت را برای پاسخ گفتن،
به سلامم از هم بگشایـــــــی اما از روی اجبـــار
نازنینم می شود بگویـــی با چه زبان بگویم،
که پــــــروانه پریشــان نگاهـــــــم هنـــــــوز هم
در جستجوی همان شمـع مهربانیهای توست
مــــــــن التمــــــــاس کـــدامین گلـــدان را بکنم،
که لطافت شمعدانیهای صورتش را به پای
حقـــــــارت واژه های بــی تقصیـــــــرم بریـــــزد؟؟؟
برگها بیشتر از آدما قدر تو را می دانند...
و من بیشتر از برگها...


اسفندیار
نوشته شده توسط اسفندیار پردل در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 0:41 موضوع | لینک ثابت




یک شب خوب تو آسمون يك ستاره چشمك زنون
خنديد و گفت كنارتم تا آخرش تا پاي جون
ستاره قشنگــــــي بود آروم و ناز و مهــــــــــربون
ستاره شـــــــــد عشـــــــق من و منم شـدم عاشق اون
اما زياد طـــــــــــــول نكشيد عشــــــق مــــــــن و ستاره جـــــون
ابـــــــــر اومـــــــد و ستاره رو دزديد و بـــــــــرد نا مهــربون
حالا شبا به ياد اون چشــم مــي دوزم به آسمون
دلم ميخواد داد بزنم اين بود قول و قرارمون
تو رفتـــي و از خودتم نذاشتي حتــي يك نشـــون

اسفندیار

نوشته شده توسط اسفندیار پردل در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 ساعت 11:42 موضوع | لینک ثابت



























نگاهــــــــــم که کــــــــردی دلم پر گـــــــــرفت...
دلم غربت زنگ آخر گرفت...
نگاهم که کردی سکوتم شکست...
درون دلم عشق گویی شکست...
نگاهم که کردی زمان صبر کرد...
دل آسمان را پر از ابر کرد...
و بعد از نگاه تو باران گرفت...
و عشقی درون تنم جان گرفت...
نگاهم کن و باز با من بمان...
تو حرف دل بی کسم را بدان...
نگاهم کن ای زندگی بخش من...
و با قلبم از عشــــــــــق حرفــــــــی بـــــــــزن...
مــــــرگ باورهـــــــــــای خوبـــــــــم را ببیـــــــن
گریه های بـــــــی غـــــــروبم را ببین
شانه هــــــــــایم زیــر بار غم شکست
شاخه های سبز امیدم شکست
عشــــــق ما در شیشه فرهــــاد بود
عشق شیرین ریشه اش در باد بود
هیچ کس حــــــرف صداقت را نزد
هیچ کس دل را بر این دریا نزد
یک نفر امروز در چشمم شکست
یک نفر بار سفر بست و گسست
یک نفر با خاطراتم دور شد
یک نفـــــــر با قصــــــــه ها محشــــــــور شـــــد...





اسفنــــــــدیار





نوشته شده توسط اسفندیار پردل در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 13:21 موضوع | لینک ثابت
![]()



تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است...
دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین دردها و رنج های عالم را
در رگهایم جاری کرد..! دردهایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد...
دوری از تو حسرتی عمیق به قلب و دلم آویخت، تا هرگز راه بازگشت را نیابم..!
دلتنگی برای تو که فرصت اندکی برای خواستنت، برای داشتنت داشتم...
دلتنگی ازحصاری که دورت کشیدندو مرا وادار کردند،از توکه تمام زندگیم هستی کنده شوم...
به خدا حق من نیست به آتش گناهی که عشق در آن سهمی داشت، مرا بسوزانند..!
رنجی آنچنان زندگی مرا پر کرده است، آنچنان دستهای مرا از پشت بسته است،
که دیگر توان نفس کشیدن ندارم..! دوست داشتن تو چنان تاوان سنگینی داشت،
که باید برای همه عمرم آن را بپردازم..! و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم...
همه عمر داغ تو بر دلم نشسته است و مرا می سوزاند..!
تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم..!
آنقدر دلتنگ دوريت هستم ، آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم، آنقدر دل آزرده عشق تو هستم،
که همه هستیم را خوره تنهایی و بی کسی می جود..!
به تو نگاه می کنم ؛ به تو که همچون بهشت بر من می پیچی و پروازم می دهی...
به تو که لبهایت از اندوه من می لرزید... به تو که چشمانت در عمق سیاهی می خندید و
دنیایم را ستاره باران می کرد..!
به تو که با تمام وجود باورت کردم و دوستت داشتم...
به تو که دلم می خواهد در آغوشت چشمانم را بر هم بگذارم و هرگز، هرگز، هرگز به روی
دنیا بازشان نکنم..! به تو که تکه ای از قلبم را با خود بردی..!
به تو که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريت را از من رقم زده است..!
سراسر زندگیم را اندوهی پر کرده است که روزها و ماهها و سالها آن را با خود می کشم..!
و می دانم که شاید گذشت زمان داغ مرا بهبود بخشد..؛ ولی هرگز فراموش نخواهم کرد که
نگاهت چگونه عمق وجودم را لرزاند..!
لبهایت لرزش لبهایم را نوشید و دستانت ترس تنم را چید و نفسهایت برگهای رنگین خزان را
به باران عاشقـانه بهـــــــــــــــــــــــــــار سپـــــــــــــرد..!




اسفنــــــدیار 
نوشته شده توسط اسفندیار پردل در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 16:24 موضوع | لینک ثابت














روزها گذشت وگنجشك با خدا حرفی نزد...
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند..؛
و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت:
یک روز مي آيد..؛ من تنها گوشي هستم،
كه غصه هايش را مي شنود...
وتنها قلبي هستم كه دردهايش را در خود نگه مي دارد...
و سر انجام یک روز گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست...
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند...
گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
به من بگو آنچه را که در دلت سنگینی می کند..؛
گنجشك گفت:
لانه كوچكي داشتم، که
آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام...
تو همان را هم از من گرفتي...
اين طوفان بي موقع چه بود ؟
چه مي خواستي از لانه کوچک من مگر كجاي دنيا را گرفته بود ؟
و بغض سنگینی راه گلویش را بست...
سكوتي در عرش طنين انداز شد...
فرشتگان همه سر به زير انداختند...
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود و تو
خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.
آنگاه تو از كمين مار پر گشودي و رفتی...
گنجشك مات و مبهوت در خدايي خدا مانده بود...
خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم
از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خواستي...
اشك در چشمان گنجشك حلقه بست..!
ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت و سر به زیر بالهایش فرو برد...
هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد...










نوشته شده توسط اسفندیار پردل در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 10:7 موضوع | لینک ثابت
رفیق من 
سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام..؛
کسی نمی فهمه چه حالی دارم...
چــــــــه دنیــــــــــــای رو به زوالی دارم...
مجنونم و دل زده از لیلیا..؛خیلی دلم گرفته ازخیلیا..؛
نمانده از جوونیــــــــام نشونی..؛ پیر شدم پیر تو ای جوونی..؛




اسفندیار

نوشته شده توسط اسفندیار پردل در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 1:55 موضوع | لینک ثابت









من خاطرات
گذشته را دوباره زنده
خواهــم کرد... بی آنکه
بخواهــم در غم من شریک
باشی... دوستت خواهم داشت،
بی آنکه بخواهم، دوستم داشته باشی!
مجنون وفادار تو خواهم بود؛ بی آنکه بخواهم،
لیلـــــی وار برایــــــــم اشــــــــــک بریــــــــــــزی!
آری من روزهای سختی را پشت سر گذاشتم...اما
فراموش نکن که چشمان من هر کجا باشم در انتظار تواند...
و آنقدر اشک چشــــمانم را بدرقه راهت کنم که تنها به تو بفهمانم چقدر
دوستت دارم...قلب من عاشق قلبیست، که اصلا قلب نیست..؛ دلـــــم
میخواهد،آنقـــدر فریاد کشم تا صـدای فریادم قلب خــــدا را به لرزه
در بیاورد...و دیوانه وار بگویم تو خدای خوب من چگونه
مـرا آفریده ای که از پس غمهایم بر نمـی آیی؟
یک روز همانند پرنده ای مهاجراز
دیــار غربت به ســرزمین تو
روی آوردم؛ سرزمینی که
فکر می کردم،
عطر دارد... بهار دارد، امید دارد...! امشب تمام ستارگان آسمان گریه می کنند...
امشب تمام مرغـــان آسمان اشک مــی ریزند... و امشب قلب و دلی
می شکنند؛ و نــــدای شکستنشان تا به آسمانها می رســــد؛ اما
نمــــــــی دانم چرا ندایشـــــــــان به تــــــو نمـــــی رسد...







اسفندیار




نوشته شده توسط اسفندیار پردل در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 15:2 موضوع | لینک ثابت











تو ای وارسته ترین انسانی که بیاد ماندنی لحظات شیرین زندگیم را رقم زدی...!
چند وقتیست که خود را گم کرده ام...!
رؤیاها و آرزوهایم همه در برگهای خزان زده باغ زندگیم گم شده اند...!
اما من باز در هاله ای از ابهام با تصویری کمرنگ از امید به انتظارت
می نشینم و می گویم: وصال ما نزدیک است...


اسفندیار
نوشته شده توسط اسفندیار پردل در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 12:10 موضوع | لینک ثابت






سهم من از تو دوریه؛ تو لحظه های بی کسیم...
قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم...
همیشه زنده می مونن با یاد تو ترانه هام...
منو ببخش اگه بازم اشکام چکید رو گونه هام...
دیگه تموم شد فرصتم خاطره هام پیشت باشه...
تموم خاطرات خوش خدا نگهدارت باشه...



اسفندیار...
نوشته شده توسط اسفندیار پردل در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 13:57 موضوع | لینک ثابت
اسیر های و هوی این همه نا مهربانی هاست...؟ چه باید کرد وقتی گل اسیر خود پرستی های انسانهاست...؟
چه باید کرد" وقتی دل
غم دلهای
عاشق را نمی بیند...؟
و اشکی را به روی گونه ای
هرگز نمی چیند...
چه باید کرد وقتی ماه
در اندوه شقایقها
نمی گنجد...؟
چه باید کرد وقتی من برایت
می نویسم از عشق...؟
چه باید کرد وقتی
تو برایم می نویسی از جدایی ها...؟
نمی دانم چه باید کرد...
چرا باید ز شادی ها رهایی یافت...؟
چرا باید محبت را
گدایی کرد...؟
چرا باید شقایقها
بگریند...؟
چرا باید
اقاقیها نخندند...؟
چرا پروانه جانش را کنار
شمع می بازد...؟
چرا یک
عاشق تنها
به یاد یار می سازد...؟
چه باید کرد...؟
من هرگز نمی دانم...









اسفندیار
نوشته شده توسط اسفندیار پردل در دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت 19:49 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

بيوگرافي خودم: پســرشبهـــاي
سـرد و برفي بهمــن ماهم...!
اما قلبم یخی نیست...!
از گرما هم بیزار نیستم...!
اسمم: *اسفندیار*
شهرتم: پــــــــردل
محل سکونتم: یاســــــوج
شهرستان دنــــا - چنـــاربرم
رنگ مورد علاقه ام: *آبـــــــــــی*
______________________
دعوتت مي کنم
به تنهايي خاموشم..!
مهمانم باش به کمي ترانه،
حرف دل و لحظه اي سکوت!...
جهاني تازه آغاز مي شود و من
در ابتداي همان راه نرفته پشت
به همه وعده هاي باراني و
رو به تمام روزهاي آفتابي
منتظرت مي مانم...
____________________
____________________
**آخرین ایستگاه عاشقی**
دستي نيست تا
نگاه خسته ام را نوازشي دهد...!
اينجا ،باران نمي بارد...!
فانوسهاي شبم خاموش و مُرده اند...!
دست هاي مهرباني ،فقيرتر از منند...!
نامردمان عشق نديده،
خنجر کشيده اند بر تن
برهنه و بي هويتم...!
دلم مي خواهد آنقدر بنويسم ،
تا نفسهايم تمام شود...!
آنقدر دفترهاي سپید را سياه کنم ،
تا سرم فرياد کشند...!
مي خواهم امشب ،
شاعر نو نويس کوچه ها شوم...!
بوي غربت ***دنـــــــا***
امانم را بُريده است...!
مي خواستم واژه اي پيدا کنم تا،
دلتنگي کهنه و بي خاصيتم را
عرضه کند ،ولی
واژه ها باز هم غريبي مي کنند...!
مي خواستم ،
کاغذي بيابم تا منت نگذارد ،
تنش را بدستانم بسپارد ،
تا نوازشش دهم...!
اما ، اعتمادي نيست...!
اين لحظه ها ي شوم ،
باز هم مرا عذاب مي دهند...!
دستي نيست تا
دستهاي خسته ام را
گرم کند...!
نگاهي نيست ،
تا مرا اميد دهد...!
نفسي نمانده تا به آن تکيه دهم...!
اینجا آخرين ايستگاه عاشقيست...!
بسوزد زندگی با خاطراتش...!
____________________
شماره تماس:09173432551
____________________
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
By: html-codes