تبليغاتX
مرا اینگونه باور کن...کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته...؛ خدا هم ترک ما کرده..؛ خدا دیگر کجا رفته..؟*** اسفندیار
فريادهای خاموش_آخرين ايستگاه عاشقي

فريادهای خاموش_آخرين ايستگاه عاشقي

نویسنده و مدیر وبلاگ: "اسفنـــدیار پردل"

با توام

                                                                                  با توام آیا قرارم می شوی؟

                                                 فصل پاییزم بهارم می شوی؟

                                           شعله ام خاموش شد خاکسترم

                                         سرد وتاریکم شرارم می شوی؟

                                    پشت این دیوارها جا مانده ام

                               گوشه ای از روزگارم می شوی؟

                      دستهایم ناگهان پژمرده شد...

                  غنچه ای بر شاخسارم می شوی؟

                              مانده ام تنها به دیدارم بیا

                                  تو بگو دریا کنارم می شوی؟

                                      سایه ها با من به هر جا می روند

                                           مثل صبحی رهسپارم می شوی؟

                                             کاش من هم کوچ می کردم ولی

                                                   تو بگو آیا تو یارم می شوی......؟


اسفندیار


 

نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در دوشنبه هفتم خرداد 1386 ساعت 21:17 موضوع | لینک ثابت


به خدا عاشقم

کاش حس دلتنگی مرا از لا به لای حرم نفس های احساس حس میکردی...

 

کاش در این غروب دلنشین در این هوای مرطوب بوسه ی خویش را در

 

آغوش باد می سپردی و من با نسیم عشق تو گونه ام را به بوسه ات آذین

 

می بستم... کاش دنیای من و تو هیچگاه کوچک نبود که برای با هم بودن ما

در خود جایگاهی نداشته باشد...کاش اشکهایم بر چشمهایم نقش نمی بست و

 

بغض در گلویم از دوری تو نمی شکست...کاش کنارم بودی و من سر بر شانه ات

و دست بر گریبانت  به مستی چشمهایت زل می زدم و از گرمی احساس

 

تب عشق می کردم و تو با لبخند مرهم دردهایم می شدی... کاش کنارم بودی...

 

چقدر غریبانه عاشقم...تو دور و من دور اما نزدیکتر از دیگران...چه دنیای بیرحمی.

 

من در این وادی عشق تنها منتظر تو نشسته ام و خیال آینده به من امید

بودن می دهد... کاش کنارم بودی تا با هم خیال آینده می کردیم...چقدر بی رحمی زمانه

 

دلم برایت تنگ شده... کاش کنارم بودی...اینجا خیال ها و خاطره ها   همه غریبند.

 

مهربانم: چگونه دلتنگی کنم که به سویم روانه شوی و اشک چشمانم را

 

پاک کنی...کاش کنارم بودی و فاصله ها کم می شدند و من در کنارت به


آرامش ابدی می رسیدم...

 

بخدا عاشقم......

اسفندیار...


 

نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 2:24 موضوع | لینک ثابت


یه تنها . یه عاشق
یه فانوس شکسته
یه مرداب تو پاییز

یه صحرا خاک خسته
نمیخوام بمونم
برام دنیا سیاهه
حضورم غریبه
غرورم بی پناهه
شب عشق . شب درد
شب تنهایی سرد
شب بغض . شب کوچ
شب سربی . شب سرد
شب خاموش بی روزن
شب مرگ هم آوایی
شب سنگی . شب سربی
شب آوار تنهایی
شبی که لحظه های بی تو بودن
نفسگیره . سیاهه . بی عبوره
سکوتم آخرین فریاد عشقه
خیالت آخرین سنگ صبوره
هنوزم بغض بارونی چشمات
میتونه واسه دلتنگیم بباره
تو این پاییز سنگی . دست سردت
رو زخم بی کسیم مرهم بذاره
یه تنها . یه عاشق
یه فانوس شکسته
یه مرداب تو پاییز
یه صحرا خاک خسته
نمیخوام بمونم
برام دنیا سیاهه
حظورم غریبه
غرورم بی پناهه
شب عشق . شب درد
شب تنهایی مرد
شب بغض . شب کوچ
شب سربی . شب سرد
شب عشق . شب درد
شب تنهایی مرد
شب بغض . شب کوچ
شب سربی . شب سرد

اسفندیار


 

نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در جمعه چهارم خرداد 1386 ساعت 16:20 موضوع | لینک ثابت


رفتی و من تنها شدم


رفتی و من تنها شدم با قصه های زندگی...
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی...

اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون...
منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون...

تو رو خدا برام بگو بدون من خوش میگذره...؟
دلت می خواست میومدم... یا تنها رفتی بهتره...؟

وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر...؟
مگه نگفتم چشاتو از چشم من هیچوقت نگیر......



تحملی که تو داری دیگه داره تموم میشه...
مگه نگفتی همه جا مال منی تا همیشه......

دلم برات شور می زنه این دلو بیخبر نذار...
تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار...

یه شب تو پاییز که غمت سر به سر دل می زاره
منم همون کسی که بیش از همه دوست داره......


اسفندیار

 

                                          


 

نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 19:54 موضوع | لینک ثابت


تند باد نام تو


* به نام تو ای تنها امید لحظه های تنهایی ام* 

ای که عظمت نامت ذورق سرگشته دل را به سوی

ساحل نمناک بودن سوق می دهد...

*و ای نام تو پاسدار قلعه دل...***

آن هنگام که خود را تهی از خویش می بینم ...

و جغد هوس بر بر وجودم آشیانه ساخته...

و عنکبوت دنیا بر رشته افکارم تا تنیده... با زهم تند باد

*نام تو* بر هم می ریزد شاخ و برگ آشیانم را...

***پروردگارا باز هم یاری ام کن***
اسفندیار


 

نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت


گل مریم

در آن شبهای تنهایی... در آن تاریکی وحشت

در آن بی مهری غمگین... در آن اندوه در غربت

گلی زیبا درون بیشه قلبم پدید آمد...

گلی خوشبو گل مریم... گلی زیباتر ازصد بوستان لاله

گلی خوشبوتر از شبهای مهتابی...

گل صحرای بی تابی...گمان کردم که او هرگز نمی میرد.

دودست پر فریب دشمنی هرگز

او را از دست من نمی گیرد...ندانستم که با من نیست...

ندانستم خزان دارد...

ندانستم دلی با دیگران دارد...گل خوشبوی من چندی برایم

عطر پاشی کرد... برایم دلربایی کرد...

ولی افسوس بهارش عاقبت سر شد...به پیش چشمهای اشکبار

من گلم پژمرد و پر پر شد...

من از پژمردن یک گل نمی گویم...گلی کز بوسه سرد خزان جان

داد...گل زیبای مریم بود... گل من بود...

گل من بود...


اسفندیار


 

نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 3:53 موضوع | لینک ثابت


آخرین ایستگاه عاشقی

دستي نيست تا
نگاه خسته ام را نوازشي دهد.
اينجا ،باران نمي بارد...
فانوسهاي شهر، خاموش و مُرده اند...
دست هاي مهرباني ،فقيرتر از من اند...!
نامردمان عشق نديده...
خنجر کشيده اند بر تن برهنه   و بي هويتم ! 
دلم مي خواهد آنقدر بنويسم 
تا نفسهايم تمام شود. 
آنقدر دفترهاي کهنه را سياه کنم ،
تا سَرَم   ، فرياد کنند.
مي خواهم امشب ،
شاعر نو نويس کوچه ها شوم.
بوي غربت کوچه ها 
امان بُريده است...! 
مي خواستم واژه اي پيدا کنم تا ... 
دلتنگي کهنه و بي خاصيتم را 
عرضه کند ،
ولي 
واژه ها باز هم غريبي مي کنند.
مي خواستم ، 
کاغذي بيابم منت نگذارد ، 
تنش را بدستانم بسپارد ، 
تا نوازشش دهم ، 
اما ، اعتمادي نيست...! 
اين لحظه ها ي لعنتي ،
باز هم مرا عذاب مي دهند... 
اين دقيقه هاي بي وفا ، 
بي وجدانترين ِ عالم اند...!
دستي نيست تا
دستهاي خسته ام را 
گرم کند... 
نگاهي نيست ،
تا مرا اميد دهد... 
نفسي نمانده تا به آن تکيه کنم. 
اينجا،
آخرين ايستگاه عاشقيست...!
اسفندیار


 

نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 13:41 موضوع | لینک ثابت


شوق وصال تو



قلبم راتقديمت ميكنم تا بداني بي رياترينم

اشكي براي اندوهت مي ريزم تابداني پر احساس ترينم

شوق وصال حس غريبي است

برايت ترسيم ميكنم حس خوشبختي را تا بداني خوشبخت ترينم

موجي از عشق را برساحل وجودت ميفرستم

تا بداني عاشق ترينم وشعرم را تقديمت ميكنم

تا بداني كه من ساده ترينم.......

اسفندیار


 

نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 13:33 موضوع | لینک ثابت


عشق و جدایی

به هنگام جدایی هرکسی اندیشه ای دارد

جدایی دست بی رحمی ست در تاراج دلتنگی

یکی شاد است از راهی شدن تا شهر رویاها...

یکی همچون شقایق غرق در امواج دلتنگی

یکی هنگام رفتن هیچ نشناسد سر از پایش...

یکی دیگر دلش خون ست و در دل خنجری دارد

یکی مشتاق رفتن بهر دیدار عزیزانش...

یکی از شوق می خندد یکی پیوسته میبارد...

یکی خرسند از دل کندن است و تشنه ی رفتن

یکی حیران و سرگردان خیال دیگری دارد....

یکی با چهره ی آرام میگوید خداحافظ......

یکی دیگر سکوتش ارزش والاتری دارد...

یکی وقت جدایی طاقتش کم میشود اما

یکی بر شانه های خسته اش کوه غمی دارد...

خداوندا جدایی را ز راه بندگان بردار...

تو می دانی جداگشتن چه درد مبهمی دارد...



 

نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 13:2 موضوع | لینک ثابت


سکوت من

                       سکوت من فریادمه نگام برات در ماتمه 

محکوم به جرم عاشقی این آخرین گناهمه

فریاد من چه بی صداست تو قلب من چه قصه هاست

اگه صداشو گوش کنی اسمی به گوشت آشناست

گناه من عاشقیه خیال من جز تو کیه؟

اینو نمیخوام بدونم دلت به دنبال کیه؟

جز تو گناهی ندارم چاره به راهی ندارم

واسه رهایی از دلم جز تو که راهی ندارم

تو جاده ی خیال تو مسیر دل بی انتهاست

اما نگاهت میدونم به این خیال بی اعتناست.......

اسفندیار


 

نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 12:57 موضوع | لینک ثابت


شوق وصال تو

در آن شبهای تنهایی... در آن تاریکی وحشت

در آن بی مهری غمگین... در آن اندوه در غربت

گلی زیبا درون بیشه قلبم پدید آمد...

گلی خوشبو گل مریم... گلی زیباتر ازصد بوستان لاله

گلی خوشبوتر از شبهای مهتابی...

گل صحرای بی تابی...گمان کردم که او هرگز نمی میرد.

دودست پر فریب دشمنی هرگز

او را از دست من نمی گیرد...ندانستم که با من نیست...

ندانستم خزان دارد...

ندانستم دلی با دیگران دارد...گل خوشبوی من چندی برایم

عطر پاشی کرد... برایم دلربایی کرد...

ولی افسوس بهارش عاقبت سر شد...به پیش چشمهای اشکبار

من گلم پژمرد و پر پر شد...

من از پژمردن یک گل نمی گویم...گلی کز بوسه سرد خزان جان

داد...گل زیبای مریم بود... گل من بود...

گل من بود...


اسفندیار


 

نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت


گل سرخ

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید اینست که در افسون گل سرخ شناور باشیم...

گاهي آنقدر غرق آرزو هستي که فراموش مي کني آرزوي کسي هستي


اسفندیار


 

نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 12:33 موضوع | لینک ثابت


چشمان قشنگت


من به چشمان قشنگ تو ارادت دارم....
پیش پای تو به یک ذره شباهت دارم.
به نظر میرسد امروز کمی دلگیری .......
چشم امید به خوش بودن حالت دارم...
شب بارانی و یک خانه پر از تنهایی
دردلم دلهره و شور و قیامت دارم ...
دردم این است که در اینه تکرار شوم...
چه سرم آمده از درد شکایت دارم ...
با تمام نفس خسته ولی میگویم:
به فرو رفتن در چشم تو عادت دارم...
شب و روزم شده این تکیه کلامم این است
که به چشمان قشنگ تو ارادت دارم......


 

سلامم را می نویسم...

تا زحمت گشودن لبهایت را برای پاسخش نبینم

نکند لبهای نازنینت را برای پاسخ گفتن

به سلامم از هم بگشایی اما از روی اجبار

نازنین من

می شود بگویی با چه زبان بگویم

که پروانه پریشان نگاهم هنوز هم...

 این نیلوفری شمع مهربانی های توست

من التماس کدام گلدان را بکنم

که لطافت شمعدانیهای صورتش را به پای

حقارت واژه های بی تقصیرم بریزد

برگها بیشتر از آدما قدر تو را می دانند...

و من بیشتر از برگها...

اسفندیار


 

نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 12:31 موضوع | لینک ثابت