


من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشقتر باشد...
و از من برای تو مهربانتر... من تو را به کسی هدیه میدهم که صدای تو را
از دور در خستگی، در دلتنگی، در مهربانی و درخشم ، در هزار همهمه
دنیا یکه و تنها بشناسد...او باید از نگاه تو تشخیص دهد که امروز هوای دلت
آفتابیست...یا آن دلی که من براش می میرم سرد و بارانیست...
ای تنها بهانه ی زنده بودنم: من تو را به کسی هدیه میدهم،که قلبش بعد از
هزار بار دیدن تو، بازهم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد...
همانطور عاشق، همانطور مبهوت و مبهم...
تو را با دنیایی از اندوه و حسرت به او خواهم بخشید...
ولی آیا او از من عاشقتر و از من برای تو مهربانتر خواهد بود...؟
آیا او بیشتر از من برای تو گریسته است...؟؟؟
نه هر گز ، هرگز....
ولی تو در عین ناباوری او را انتخاب کردی...
می دانم من دیر رسیدم... خیلی دیر... خیلی
بگذار یکبار دیگربی ادعا اقرار کنم که دلم هر لحظه برایت تنگ میشود...
روزهایی که تو را نمی بینم به آرزوهای مرده ام می اندیشم...
به فاصله های بین من و تو...
و هر بار به خودم میگویم : ای کاش.......

اسفندیار
نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 ساعت 23:44 موضوع | لینک ثابت


قلب تنها
نمـــــی خوام تنــــها بمونــــــم
مـــــث شعــــله ای بســــــوزم
وقتــــی گفتی هــــمزبونـــــــی
يــــــه رفيــــــق مـــهربونـــــــی
فهميدم بــی تو مــــی مــــــيرم
درد عـــــاشقی مــــی گيــــــرم
آخــــــه بودنــــــــت هميشــــــه
باعــــث دلگرمـــــــی میشــــــه
پس بــزار پيشـــــــت بمونـــــــم
اشـــك چشـــــــماتو ببوســــــم
دو هـزار بــار گريـــــــه كــــــردم
كـــــه بمـــــــونی تــو كنـــــــارم
حـــالا كــــــه اســــير عشقـــــم
تـــــو وجودم غــــــرق مهـــــــرم
دوســـــت دارم با من بمونـــــــی
هـــــــمه شـــــعرامو بخونـــــــی
آره اين دلــــــــــــــــــــم گرفتــــه
يــــــكی اين قــــــلبو شكستــــه
اگــــــــــه اين زخمـــو نبيـــــــنی
اگـــــــــــه مرهـــــــــــمی نزاری
شـــــــب يـــــــلدايی نـــــــداری
يــــــه هـــــوای ســــــردی داری
می دونم باهـــــام می مونــــــی
راز ايـــــن دلـــــــو می دونــــــی
مــــی دونم هســـــتی كنـــــارم
پيــــــش قلــــب بــــی قــــــرارم
دســــتتو بــــــــــزار تـــو دســـتم
با تــــــو من ســــــــتاره هســـتم
ديــــــــگه تنــــهايـــــــی تمــــومه
تـــــــا هميشه عشق می مــــونه

اسفندیار
نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در جمعه یازدهم خرداد 1386 ساعت 1:30 موضوع | لینک ثابت






![]()
امشب بغض گریه هایم ترکیده است...می خواهم شرح سکوتم را برایت بازگو کنم...
التهاب روزهای انتظارم را...خاموشی شبهای بی قراری ام را... و آوای غمناک مرغ
عشقم را...پس با تمام وجودت ناله هایم را بشنو و به خاطر بسپار... لحظه های...
پریشانی ام را با یاد کبوترانی که شعر پرواز سر می دهند، نجوایی نیلی می
بخشم...با خاطره روزهای رویش گلهای وصل تو خزانم را نوید بهاری دیگر
می دهم...هنوز هم آسمان آبی است... و غروب دیارمان غرق در سکوت،
باورکرده ام چون می گویندعشق فرجام یک لبخندو تولدیک حادثه است،
می گویند،عشق از تبارباران است.وکبوتران عاشق هم خیس از بارانند،
میگویندوقتی می آیی،که سرود بهاررا نرگسان مست بخوانند...وقتیکه
پرستوهاافسانه کوچ راروایت کنند...وقتیکه یاسهای سپید حدیث طراوت
را بر برگهایشان بنویسند... وقتیکه درس زندگی را ازباد آموخته باشیم.
و محبت را از لبخند، صداقت را از گل سرخ، و راز را از گل شب بو......
به احساس وصالمان همه را آموخته ام... اما تو را در لحظه لحظه،
ساکت انتظارم گم کرده ام... هنوز هم چشمان بیقرار من منتظر
آمدن توست...






روزگار آینه را محتاج خاکستر کند...
اسفندیار
![]()
نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در جمعه یازدهم خرداد 1386 ساعت 1:3 موضوع | لینک ثابت






جمله ای ازت شنیدم توی آخرین تماسم
مثل یک غریبه گفتی من تورو نمی شناسم !
با یه لحن بی تفاوت زندگیمو تیره کردی
گفتی ممنون میشم از تو اگه دیگه برنگردی
با شنیدنش شکستم به کسی چیزی نگفتم
باخودم قرار گذاشتم دیگه یاد تو نیفتم
داشتم از غمت می مردم تو سکوت مرگبارم
واسه تو ازت گذشتم فکر نکن دوست ندارم
می دونم که از نبودم جامو خالی حس نکردی
من جواب ازت گرفتم با چه لحن تند و سردی
آخه من چطور عزیزم دیگه نشنوم صداتو؟
فکرنکن که بردم از یاد لحن خوب خنده هاتو
لااقل برامون ای کاش مونده بود یه راه آشتی
حیف از این که واسه خوبی دیگه هیچ راهی نذاشتی
آرزوی رفته بر باد من مزاحمت نمی شم
آخرش نشد بمونی واسه ی همیشه پیشم

اسفندیار
نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 1:17 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

بيوگرافي خودم: پســرشبهـــاي
سـرد و برفي بهمــن ماهم...!
اما قلبم یخی نیست...!
از گرما هم بیزار نیستم...!
اسمم: *اسفندیار*
شهرتم: پــــــــردل
محل سکونتم: یاســــــوج
شهرستان دنــــا - چنـــاربرم
رنگ مورد علاقه ام: *آبـــــــــــی*
شماره تماس:09173432551
____________________
دعوتت مي کنم
به تنهايي خاموشم..!
مهمانم باش به کمي ترانه،
حرف دل و لحظه اي سکوت!...
جهاني تازه آغاز مي شود و من
در ابتداي همان راه نرفته پشت
به همه وعده هاي باراني و
رو به تمام روزهاي آفتابي
منتظرت مي مانم...
____________________
____________________
نگــــــاه ساکت باران
به روی صـــــورتــــــم
دزدانــــه می لغزد..!
ولی افسوس نمی دانی
که من دریایی از دردم..!
به ظاهر گرچه می خندم،
ولی اندر سکوتی تلخ
« مــــــــی گـــــــریم »
___________________
**آخرین ایستگاه عاشقی**
دستي نيست تا
نگاه خسته ام را نوازشي دهد...!
اينجا ،باران نمي بارد...!
فانوسهاي شبم خاموش و مُرده اند...!
دست هاي مهرباني ،فقيرتر از منند...!
نامردمان عشق نديده،
خنجر کشيده اند بر تن
برهنه و بي هويتم...!
دلم مي خواهد آنقدر بنويسم ،
تا نفسهايم تمام شود...!
آنقدر دفترهاي سپید را سياه کنم ،
تا سرم فرياد کشند...!
مي خواهم امشب ،
شاعر نو نويس کوچه ها شوم...!
بوي غربت ***دنـــــــا***
امانم را بُريده است...!
مي خواستم واژه اي پيدا کنم تا،
دلتنگي کهنه و بي خاصيتم را
عرضه کند ،ولی
واژه ها باز هم غريبي مي کنند...!
مي خواستم ،
کاغذي بيابم تا منت نگذارد ،
تنش را بدستانم بسپارد ،
تا نوازشش دهم...!
اما ، اعتمادي نيست...!
اين لحظه ها ي شوم ،
باز هم مرا عذاب مي دهند...!
دستي نيست تا
دستهاي خسته ام را
گرم کند...!
نگاهي نيست ،
تا مرا اميد دهد...!
نفسي نمانده تا به آن تکيه دهم...!
اینجا آخرين ايستگاه عاشقيست...!
بسوزد زندگی با خاطراتش...!
____________________
____________________
نویسنده وبلاگ:*اسفنـــدیار پردل
____________________
____________________
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
By: html-codes