تبليغاتX
مرا اینگونه باور کن...کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته...؛ خدا هم ترک ما کرده..؛ خدا دیگر کجا رفته..؟*** اسفندیار
فريادهای خاموش_آخرين ايستگاه عاشقي

فريادهای خاموش_آخرين ايستگاه عاشقي

نویسنده و مدیر وبلاگ: "اسفنـــدیار پردل"

گذشته های دور من


آن روز را خوب به خاطر دارم...آن روز که خسته از هیاهوی هیچ دنیا

به گوشه خلوت تنهایی ام پناه برده بودم...آن روز که سرنوشت باتمام

بی رحمی اش افسردگی مرا سخت در آغوش گرفته بود... همراه خیال

مسافر گذشته های دور شدم... نمی دانم در میان خاطرات گذشته به دنبال

چه بودم... شاید کودکی ام را می جستم...آن زمان که قلبی داشتم همچون رود.

آن زمان که حقیقت با لبهایم آشنا بود و اجازه ورود کینه را به قلبم نمی دادم...آن زمان

که عشق و غم عشق برایم مفهومی نداشت... و معنای عشق و دوست داشتن در

زیر باران را نمی فهمیدم... آن زمان که همگان در گلستان ذهنم گل بودند و زیبا...

آن زمان که من و یاس و کبوترانم روزهای بی کسی مان را با هم قسمت می کردیم... 




ای کاش سرنوشت یکبار دیگر مرا می آفرید و یا لحظاتی آزاد رهایم

می ساخت، تا در سیمای پر ستاره خوشبختی به پرواز در آیم و

برای همیشه خود را بدون غم یابم...

ای کاش زندگی آهنگی جاویدان داشت تا جوانی ام را با گلها

قسمت می کردم و دوری و خزان هیچگاه افسرده ام نمی ساخت...


اسفندیار


 

نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 23:59 موضوع | لینک ثابت


گل چشمان تو...


کاش میشد گل چشمان تو را می چیدم و می آویختمش بر دیوار...

و به خود می گفتم تو نوازشگر احساس غم آلوده من می مانی...

ولی افسوس که تو آن نیستی که من از پاکی اندیشه خود پروردم،

و بزرگش کردم... هیچ دل بر تو نمی باید بست... مهربان با دل سنگ تو نمی باید بود...

سنگدل نیستم اما دلم می خواهد،که تو را باز با خشم به خاک اندازم...

و چو رگبار خزان قلب گلگون تو را خسته و پر پر سازم...

کاش میشد گل چشمان تو را می چیدم و می آویختمش بر دیوار...

        تادو چشم تو در این تنهایی شاهد پاکی و آشفتگی من باشد...

 
اسفندیار


 

نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در یکشنبه بیستم خرداد 1386 ساعت 1:30 موضوع | لینک ثابت


شقایق


راستی می دونید
شقایق چگونه گل همیشه عاشق شد؟

 

شقایق به خنده گفت: نه بیمارم،

 نه تب دارم اگر سرخم چنین آتش حدیث دیگری دارم...

 گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی!

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود...

وصحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

 و من بی تاب و خشکیده تنم در آتش می سوخت... ، ز راه آمد یکی خسته... به پایش خار بنشسته... و عشق از چهره اش پیدا...

 ز آنچه زیر لب می گفت ، شنیدم سخت شیدا بود ...

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود...

 اما طبیبان گفته بودن اگر یک شاخه گل آرد از آن نوعی که من بودم ،

 بگیرند ریشه اش را و بسوزانند ، شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد ،

 چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

 و یکدم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به روی من...

 بدون لحظه ای تردید شتابان شد بسوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد...

 و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم...

 و او هر لحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد...

 پس از چندی هوا چون کوره آتش زمین می سوخت...

 و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت...

 به لب هایی که تاول داشت گفت : اما چه باید کرد؟

 در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست...

 اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست...

 و از این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما !!!

 نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست او بودم...

و حالا من تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد...

 دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد..

آنگاه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت...

 نشست و سینه را با سنگ خارایی

 زهم بشکافت زهم بشکافت اما!

 آه صدای قلب او گویی جهان را زیرورو می کرد...

 و آسمان را پشت ورو می کرد...

 و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد...

 نمی دانم چه می گویم ،

 به جای آب خونش را به من داد...

 و بر لب فریاد بمان ای گل که تک تاج سرم هستی...

 دوای دلبرم هستی...

 بمان ای گل

 و من ماندم نشان عشق و شیدایی...

 و با این رنگ و زیبایی

 و نام من شقایق شد...

 گل همیشه عاشق شد...

اسفندیار


 

نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ساعت 0:14 موضوع | لینک ثابت


من و تو




برای زیستن دوقلب لازم است...

قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بدارند...


قلبی که هدیه کند و قلبی که بپذیرد...

قلبی که بپرسد و قلبی که پاسخ گوید......

قلبی برای من و قلبی برای تو ...


من افسانه ای کهن را زنده خواهم کرد..، بی آنکه

بخواهم در غم من شریک باشی...

دوستت خواهم داشت بی آنکه بخواهم دوستم

داشته باشی... مجنون وفادار تو خواهم بود...

بی آنکه بخواهم لیلی وار برایم اشک بریزی......


اسفندیار


 

نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 23:21 موضوع | لینک ثابت


بگذار بسوزد دل من

  تقدیم به تو که روزگاری مرا بازیچه عشق خودت کردی...

         گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

                      بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

          گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

                                گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

           پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

                                                        تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست......

            گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت

                                                       جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست...

            رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

                                                         بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست..
       

        بسوزد زندگی با خاطراتش...

             اسفندیار


 

نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 12:2 موضوع | لینک ثابت