
یه ترانه٬دو ترانه٬دوهزار و صد ترانه
همشون ارزونی تو ٬واژه های نوبرانه
یه ستاره ٬دو ستاره ٬داره از ابرا می باره
باشه پیشکشت تمامش ٬ای تو بودن دوباره
یه تلاطم ٬دو تلاطم ٬می شه قلبم پر خواهش
ولی با این دل شیدا ٬نداری تو سر سازش
یه تبسم ٬دو تبسم ٬دیگه دیوونه میشم من
خندهات نبض حیاته٬بی توویرونه میشم من
یه نگاه و دو نگاه و این دیگه ختم جنونه
بس که نازنینی ای گل میشه عاشقت دیوونه
یه اشاره ٬دو اشاره ٬دیگه با بعدی می میرم
ولی واسه قتل قلبم از چشات دیه می گیرم
غرور
من خود شاهد مرگ آرزوهایم بودم...
من خود آنها را در اعماق خالی دلم دفن کردم... برای آنها سوگواری نمودم..،
اما هیچگاه مرگ آنها را باور نکردم... من خود شاهد ذره ذره آب شدن رویاهایم
در حصار یأس و ناامیدی بودم... من حسرت را با تمامی وجودم حس کردم..،
من با غم دوستی دیرینه ای دارم... با تحقیر بزرگ شدم..، در تنهایی گریه کردم..،
و با مرگ آرزوهایم تنهای تنها شدم.من همه چیز خود را در حماقت عشق تباه
کردم، اما هنوز غرورم را قربانی نکرده ام... من غرورم را برای لحظه های
بی کسی خود نگاه داشته ام...
اسفندیار
نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 14:53 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

بيوگرافي خودم: پســرشبهـــاي
سـرد و برفي بهمــن ماهم...!
اما قلبم یخی نیست...!
از گرما هم بیزار نیستم...!
اسمم: *اسفندیار*
شهرتم: پــــــــردل
محل سکونتم: یاســــــوج
شهرستان دنــــا - چنـــاربرم
رنگ مورد علاقه ام: *آبـــــــــــی*
شماره تماس:09173432551
____________________
دعوتت مي کنم
به تنهايي خاموشم..!
مهمانم باش به کمي ترانه،
حرف دل و لحظه اي سکوت!...
جهاني تازه آغاز مي شود و من
در ابتداي همان راه نرفته پشت
به همه وعده هاي باراني و
رو به تمام روزهاي آفتابي
منتظرت مي مانم...
____________________
____________________
نگــــــاه ساکت باران
به روی صـــــورتــــــم
دزدانــــه می لغزد..!
ولی افسوس نمی دانی
که من دریایی از دردم..!
به ظاهر گرچه می خندم،
ولی اندر سکوتی تلخ
« مــــــــی گـــــــریم »
___________________
**آخرین ایستگاه عاشقی**
دستي نيست تا
نگاه خسته ام را نوازشي دهد...!
اينجا ،باران نمي بارد...!
فانوسهاي شبم خاموش و مُرده اند...!
دست هاي مهرباني ،فقيرتر از منند...!
نامردمان عشق نديده،
خنجر کشيده اند بر تن
برهنه و بي هويتم...!
دلم مي خواهد آنقدر بنويسم ،
تا نفسهايم تمام شود...!
آنقدر دفترهاي سپید را سياه کنم ،
تا سرم فرياد کشند...!
مي خواهم امشب ،
شاعر نو نويس کوچه ها شوم...!
بوي غربت ***دنـــــــا***
امانم را بُريده است...!
مي خواستم واژه اي پيدا کنم تا،
دلتنگي کهنه و بي خاصيتم را
عرضه کند ،ولی
واژه ها باز هم غريبي مي کنند...!
مي خواستم ،
کاغذي بيابم تا منت نگذارد ،
تنش را بدستانم بسپارد ،
تا نوازشش دهم...!
اما ، اعتمادي نيست...!
اين لحظه ها ي شوم ،
باز هم مرا عذاب مي دهند...!
دستي نيست تا
دستهاي خسته ام را
گرم کند...!
نگاهي نيست ،
تا مرا اميد دهد...!
نفسي نمانده تا به آن تکيه دهم...!
اینجا آخرين ايستگاه عاشقيست...!
بسوزد زندگی با خاطراتش...!
____________________
____________________
نویسنده وبلاگ:*اسفنـــدیار پردل
____________________
____________________
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
By: html-codes