چه باید کرد" وقتی دل

اسیر های و هوی این همه نا مهربانی هاست...؟

چه باید کرد وقتی گل

اسیر خود پرستی های انسانهاست...؟

چه باید کرد وقتی شب

غم دلهای عاشق را نمی بیند...؟

و اشکی را به روی گونه ای 

هرگز نمی چیند...

چه باید کرد وقتی ماه

در اندوه شقایقها نمی گنجد...؟

چه باید کرد وقتی من برایت می نویسم از عشق...؟

چه باید کرد وقتی تو برایم می نویسی از جدایی ها...؟

نمی دانم چه باید کرد...

چرا باید ز شادی ها رهایی یافت...؟

چرا باید محبت را گدایی کرد...؟

چرا باید شقایقها بگریند...؟

چرا باید اقاقیها نخندند...؟

چرا پروانه جانش را کنار شمع می بازد...؟

چرا یک عاشق تنها به یاد یار می سازد...؟

چه باید کرد...؟

من هرگز نمی دانم...


                                                                               اسفندیار


 

نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت 19:49 موضوع | لینک ثابت