من خاطرات

گذشته را دوباره زنده

خواهــم کرد... بی آنکه

بخواهــم در غم من شریک

باشی... دوستت خواهم داشت،

بی آنکه بخواهم، دوستم داشته باشی!

مجنون وفادار تو خواهم بود؛ بی آنکه بخواهم،

لیلـــــی وار برایــــــــم اشــــــــــک بریــــــــــــزی!

آری من روزهای سختی را پشت سر گذاشتم...اما

فراموش نکن که چشمان من هر کجا باشم در انتظار تواند...

و آنقدر اشک چشــــمانم را بدرقه راهت کنم که تنها به تو بفهمانم چقدر

دوستت دارم...قلب من عاشق قلبیست، که اصلا قلب نیست..؛ دلـــــم

 میخواهد،آنقـــدر فریاد کشم تا صـدای فریادم قلب خــــدا را به لرزه

در بیاورد...و دیوانه وار بگویم تو خدای خوب من چگونه

مـرا آفریده ای که از پس غمهایم بر نمـی آیی؟

یک روز همانند پرنده ای مهاجراز

دیــار غربت به ســرزمین تو

روی آوردم؛ سرزمینی که

 فکر می کردم،

عطر دارد... بهار دارد، امید دارد...! امشب تمام ستارگان آسمان گریه می کنند...

امشب تمام مرغـــان آسمان اشک مــی ریزند... و امشب قلب و دلی

می شکنند؛ و نــــدای شکستنشان تا به آسمانها می رســــد؛ اما

نمــــــــی دانم چرا ندایشـــــــــان به تــــــو نمـــــی رسد...

اسفندیار


 

نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 15:2 موضوع | لینک ثابت