کاش میشد گل چشمان تو را می چیدم و می آویختمش بر دیوار...

و به خود می گفتم تو نوازشگر احساس غم آلوده من می مانی...

ولی افسوس که تو آن نیستی که من از پاکی اندیشه خود پروردم،

و بزرگش کردم... هیچ دل بر تو نمی باید بست... مهربان با دل سنگ تو نمی باید بود...

سنگدل نیستم اما دلم می خواهد،که تو را باز با خشم به خاک اندازم...

و چو رگبار خزان قلب گلگون تو را خسته و پر پر سازم...

کاش میشد گل چشمان تو را می چیدم و می آویختمش بر دیوار...

        تادو چشم تو در این تنهایی شاهد پاکی و آشفتگی من باشد...

 
اسفندیار


 

نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در یکشنبه بیستم خرداد 1386 ساعت 1:30 موضوع | لینک ثابت