آن روز را خوب به خاطر دارم...آن روز که خسته از هیاهوی هیچ دنیا

به گوشه خلوت تنهایی ام پناه برده بودم...آن روز که سرنوشت باتمام

بی رحمی اش افسردگی مرا سخت در آغوش گرفته بود... همراه خیال

مسافر گذشته های دور شدم... نمی دانم در میان خاطرات گذشته به دنبال

چه بودم... شاید کودکی ام را می جستم...آن زمان که قلبی داشتم همچون رود.

آن زمان که حقیقت با لبهایم آشنا بود و اجازه ورود کینه را به قلبم نمی دادم...آن زمان

که عشق و غم عشق برایم مفهومی نداشت... و معنای عشق و دوست داشتن در

زیر باران را نمی فهمیدم... آن زمان که همگان در گلستان ذهنم گل بودند و زیبا...

آن زمان که من و یاس و کبوترانم روزهای بی کسی مان را با هم قسمت می کردیم... 




ای کاش سرنوشت یکبار دیگر مرا می آفرید و یا لحظاتی آزاد رهایم

می ساخت، تا در سیمای پر ستاره خوشبختی به پرواز در آیم و

برای همیشه خود را بدون غم یابم...

ای کاش زندگی آهنگی جاویدان داشت تا جوانی ام را با گلها

قسمت می کردم و دوری و خزان هیچگاه افسرده ام نمی ساخت...


اسفندیار


 

نوشته شده توسط "اسفندیار پردل" در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 23:59 موضوع | لینک ثابت